تبليغاتX
من و تو ... -
من و تو

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

 

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دريا بود و دريا و دريا...

 

وقتی گريه می کنم تو را در ميان اشکهايم می بينم
ولی اشکهايم را پاک می کنم تا کسی تو را نبيند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:4  توسط H-D  | 

 
 

< deeedooo>