|
|
|
|
|
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
وقتی گريه می کنم تو را در ميان اشکهايم می بينم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:4 توسط H-D
|
|
||