تبليغاتX
من و تو ... - ××××
من و تو

ديشب دلم گرفته بود مثل هواي باروني دلم هواتو كرده بود هواي شيرين زبوني

دلم مي خواست گريه كنم بگم كه سخت تنهايي اي هم صداي آشنا بگو كه پيشم مي موني

نمي دونم كجايي وچه حالي وچه مي كني ولي صدات تو گوشم ميگه كه اينجا ميموني

رفتم كناره پنجره گفتم شايد ببينمت ديدم محال ديدنت چون گل بايد بچينمت

رو صندلي نشستم ويه هو ديدم يه قاصدك اومد پيشم خبر اورد اي آشنا يه رازي رو بهت بگم

گفتم بگو،آهي كشيد اومد نشست روشونه هام يواشكي چشماشو بست تا نبينه اشك چشام

مي گفت كه تو يه راه دور يه راه دور وسوت كور مسافري نشسته بود مسافر غريب دل شكسته بود

از توهمش شكوه ميكرد با اشك گرم ودل سرد مي گفت كه يادت نمي آد؟اون روزاي آخري رو

چقدر دلش مي خواست كه تو بهش بگي دوسش داري صداش كني،نگاش كني به شرطي تنهاش نذاري

تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم پاش مي شينم ديدم كه اون رفته بود ومنم دارم خواب مي بينم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:5  توسط H-D  | 

 
 

< deeedooo>