تبليغاتX
من و تو ...
من و تو

حرفی بزن گلم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:25  توسط H-D  | 

گاه انسان بايد در سختي باشد
تا به ديگري دست ياري دهد
گاه انسان بايد با بخت بد روبرو شود
تا هدفش را بهتر بشناسد
گاه به طوفان نياز است
تا او قدر آرامش را بداند
گاه بايد به او آسيب رسد
تا با احساس تر شود
گاه بايد در شك و ترديد باشد
تا به ديگري اطمينان كند
گاه بايد در گوشه اي تنها بماند
تا واقعيت وجود خود را بشناسد
گاه بايد از شيفتگي رها شود
تا به آگاهي برسد
گاه بايد كاملآ بي احساس باشد
تا بتواند همه چيز را حس كند
گاه بايد در اوج شور و احساس بود
 تا به قلب او راه يافت
و او به روي عشق در بگشايد
چه بسيار از اينها را پشت سر گذاشته ام
و ميدانم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:8  توسط H-D  | 

نمي داني كه چه قدر
دلم برايت تنگ است
تك تك روزها را پشت سر گذارم
كارهايم را به انجام مي رسانم
آن گاه كه بايد لبخند، مي زنم
حتي گاه قهقهه مي زنم
ولي قلبا" تنهاي تنها هستم .
هر دقيقه يك ساعت
و همه ساعت يك روز طول مي كشد
 آنچه مرا در گذراندن اين روزها ياري مي كند 
 فكر به توست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:6  توسط H-D  | 

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:15  توسط H-D  | 

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:17  توسط H-D  | 

خوب اومد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 8:57  توسط H-D  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:40  توسط H-D  | 

 

  تا که رفتیم همه یار شدند      خفته ایم و همه بیدار شدند 


       قدر آیینه بدانیم چو هست      نه در آن وقت که اقبال شکست

رفتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:36  توسط H-D  | 

وقتي که بارون مي باره چشام از عشق تو خيسه

 

دل من به قول سهراب زير بارون مينويسه

 

چون غروب خيلي قشنگه تو خود خود غروبي

 

چي بگم قحطي واژه ست هر چي هستي خيلي خوبی

وقتی بارون می باره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 10:4  توسط H-D  | 

من و تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:33  توسط H-D  | 

به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد . * از تمام وجود عاشق شوي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:13  توسط H-D  | 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:11  توسط H-D  | 

تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:9  توسط H-D  | 

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

 

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دريا بود و دريا و دريا...

 

وقتی گريه می کنم تو را در ميان اشکهايم می بينم
ولی اشکهايم را پاک می کنم تا کسی تو را نبيند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:4  توسط H-D  | 

دوستت مي دارم  
 
زيرا كه ناگزيرم از دوست داشتن ات ، 
              
دوستت مي دارم
 
زيرا كه جز اين نتوانم ، 
 
دوستت مي دارم
 
به حكم تقدير آسماني ، 
 
دوستت مي دارم
 
در مداري جادويي
 
 
دوستت مي دارم
 
چون سرخگلي كه بوته اش را 
 
دوستت مي دارم
 
چون خورشيد كه پرتوش را
 
 
دوستت مي دارم
 

 
زيرا كه تويي نسيم حياتم
دوستت مي دارم 
 

زيرا كه هستي ام در گرو دوست داشتن توست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:57  توسط H-D  | 

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ، شايد خطا کردم

و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي

نمي دانم کجا ، تا کي ، براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه مي باريد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:25  توسط H-D  | 

 
 

< deeedooo>