|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:25 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه انسان بايد در سختي باشد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:8 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
نمي داني كه چه قدر
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:6 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:15 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:17 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 8:57 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:40 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:36 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي که بارون مي باره چشام از عشق تو خيسه
دل من به قول سهراب زير بارون مينويسه
چون غروب خيلي قشنگه تو خود خود غروبي
چي بگم قحطي واژه ست هر چي هستي خيلي خوبی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 10:4 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:33 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد . * از تمام وجود عاشق شوي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:13 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:11 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:9 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
وقتی گريه می کنم تو را در ميان اشکهايم می بينم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:4 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستت مي دارم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:57 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ، شايد خطا کردم و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا ، تا کي ، براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:25 توسط H-D
|
|
||