|
|
|
|
|
در خواب ناز بودم شبي . . . ديديم کسي در مي زند . . . در را گشودم روي او . . . ديدم غم است در ميزند . . . اي دوستان بي وفا . . . از غم بياموزيد وفا . . . غم با آن همه بيگانگي . . . هر شب به من سر مي زند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:58 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم تو همونی که من فکرشو می کنم ؟؟؟ یعنی هنوز هم یه ذره برات ارزش دارم ؟؟؟ که این متنو برام می فرستی (( یه دوست )) می دونی من تمام زندگی مو پیدا کردم . اوونم یه دوست هست که خودش می دونه کیه اما دیگه نمی خواد منو ببینه / نمی خوادم . می دونم که اینو می خونی ولی اگه یه آف هم برام می ذاشتی ممنونت می شدم . هنوز هم که هنوزه منتظرتم اینو یادت باشه هر وقت که بیای هنوز هم همونی هستی براش می مردم و حالا هم اگه بمیر می میرم . پس هنوزم منتظرتم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:40 توسط H-D
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم .. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:31 توسط H-D
|
|
||