تبليغاتX
من و تو ...
من و تو

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستارست هنوزم با تو نشستن مثل یه عمر دوبارست هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 8:28  توسط H-D  | 

یادم باشد ستاره های آسمان را نچینم... ... شاید ستاره من نباشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 8:26  توسط H-D  | 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم!  عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم! کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم پس هستم این چنین می گذرد روز روزگار من! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 7:59  توسط H-D  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 15:59  توسط H-D  | 

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کسی خواهد گفت  

آن زمان که خبر مرگ مرا  

از کسی میشنوی روی تورا کاش میدیدم

شانه بالا زدنت را  

 - بیقین -

تکان دادن دستت  

که: مهم نیست زیاد  

و تکان دادن سر را

که:عاقبت مرد! 

عجب  

افسوس

کاشکی می دیدم !!!

من به خودم می گویم:

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق او خاکستر کرد؟؟؟؟  

اینو ببینین قشنگه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 8:4  توسط H-D  | 

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني
همواره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن
چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 16:5  توسط H-D  | 

 نظر یادت نره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 
 
ممنون د-ه

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 18:6  توسط H-D  | 

اگر گويند مستی چه چيز است ٬ گويم بر خاستن تميز است؛ نه نيست داند

 

از هست و نه پای داند از دست ؛ مـست نه آن است که نداند بد از نيک و

 

نيک از بد ؛ مـست  آن است که نشناسد خود را ز دوست و دوست را از

 

خود ؛ يکی مست شراب و يکی مست ساقی آن يکی فانی و آن دگرباقی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 8:58  توسط H-D  | 

اي شكوفه ي گيلاس باغ من ، چرا با من كه حتي حاضرم بنفشه هاي احساسم را در زير گام هايم له كنم و تو را با تمام وجود در آغوش بگيرم اين چنين مي كني ؟چرا مرواريد هاي گونه ام را نمي نگري ؟ آخر اي نامهربان معشوق … مگر قلب تو از سنگ است . مي دانم كه با تمام وجودت مرا دوست داري ، خودم از هر روز از زبان پيچك هاي بوستان احساس اين حرف را مي شنوم . آن روز كه در كنار گل هاي وحشي خودرو بوديم تواين رايحه را در من پيچاندي . حال منم و يك دنيا حسرت كه ديگر نمي توانم تو را فراموش كنم ، در حاليكه تو ديگر نيستي . دوست داشتم در روز شكفتن سپيده ها تمام بيد مجنون هاي باغ همسايه را به نام تو بزنم تا تلالو خورشيد را در تو ببينم . دوست داشتم وقتي مرا مي نگريستي به تو مي گفتم تا چشمانت را ببند تا فقط تو را ببينم ؛تا در تو فنا شوم . دوست داشتم دهانت را كه هر روز با ماهي هاي دريا مرواريد معامله مي كرد را بر ر روي گونه هايم احساس مي گردم . ولي من فقط دوست داشتم و اي كاش تو هم مرا دوست مي داشتي . .. اینو ببینین قشنگه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 7:20  توسط H-D  | 

 چشمانم به در خيره مانده است * دستانم در انتظار لمس كردن دستانت ....* اي همسفر * شب آمده و تا صبح راه درازي در پيش است * كاش * كوله بار سفرت ، روشن بخش نگاهم باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 7:0  توسط H-D  | 

 تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو به سانه قايق سرگشته رو گردابم گفتي شتاب رفتن من از براي تو ست آهسته تر برو كه دلم زير پاي توست با قهر مي گريزي و گويا كه قافلي آرام سايه اي همه جا در قفاي توست اي دل اي دل نگفتمت حذر از راه عاشقي رفتي بسوز اين همه آتش سزاي توست جستم از دام جستم از دام به دام آر گرفتار دگر من نه انم كه فريب تو خورم بار دگر شد طبيب من بيمار مسيحا نفسي تو برو بحر علاج دل بيمار دگر

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 6:57  توسط H-D  | 

 مرا ديوانه مي خوانند نمي دانند که من پرورده دامان اندوهم که من شبگرد بي اقبال شبهايم که تنهايم که تنهايم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 8:7  توسط H-D  | 

 وقتي عاشقي،با تمام وجودت يه کسي رو مي پرستي که نمي بينيش. نمي خواي ببيني که اون چيزي که مي بيني همه آرزو هاي خودته که واسه خودت ساختي.تصوير رو خودت به اون ميدي و با واقعيات کاري نداري.گاهي اوقات ممکنه تلنگري بخوري ولي يک عاشق واقعي اين تلنگرا رو ناديده ميگيره و براش بهانه هايي مي تراشه،در واقع آدم اسير شيداي تصويري ميشه که خودش ايجاد کرده و اما...دوست داشتن با چشم بازتري اتفاق مي افته !بدي ها و کژي هاي طرف رو مي بيني و با اين وجود دوستش داري

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 8:5  توسط H-D  | 

مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني
شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه
کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني
شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه
قحطي گريه مي آد ، خنده رو ارزون مي کني
آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون
که تو سفره ي زمين خورشيد و مهمون مي کني
دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس
مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 8:4  توسط H-D  | 

همه رفتن كسي دور و برم نيست * چنين بي كس شدن در باورم نيست *نگار من رفتي تو از كنار من * واي از من و اين دل بيقرار من * رحمي كنه خدا به روزگار من* دل ناگرونم كه ز يادت برم * نميره اين غصه ديگه از سرم * يادم بمون اي مهربون* يه وقت نشي نامهربون *همه رفتن كسي با ما نموندش * كسي خط دل ما رو نخوندش * همه رفتن ولي اين دل ما رو * همون كه فكر نمي كرديم سوزوندش* شبا كه تنها توي راهي * محو نگاه اون ستاره هايي* يادت باشه كه يارت * يه گوشه اي نشسته تو تنهايي * حرفات همش حرف از دوست دارم بود * چشات مي گفت دلت گرفتارم بود * يادم بمون يه وقت نرم ز يادت * يادت باشه يادت باشه كي بود كه هي * عشق و نشون مي دادت * شبا كه تنها توي راهي * محو نگاه اون ستاره هايي * يادت باشه كه يارت * يه گوشه اي نشسته تو تنهايي * دل ناگرونم كه ز يادت برم * نميره اين غصه ديگه از سرم* يادم بمون اي مهربون * يه وقت نشي نامهربون

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 8:2  توسط H-D  | 

 در کوچه ها تاريک پر پيچ خم تنهايي چيزي نيست به جز افکاري که در سياهي به دنبال نور مي گردد. و چيزي نست جز درماندگي در يافتن جوابي براي سوالات بي جوابي که در ازدحا در ذهن آدمي نقش مي بندد.در تنهاي ثانيه ها از پس هم گذشت اما بي اثر و سوالاتي که در اجتماع ساخته مي شده ودر آنجا جوابي برايش نيافتم و در تنهايي خيش ، جوابم ، براي سوالاتم ، سوالاتي بي جواب بود. و اکنون اميد وارم درخواب به جواب سوالاتم برسم .من حتي در جاده تنهايي به انتها رسيدم و خود را در اجتماع ولي بيگانه با اطراف يافتم. و براي يافتن حقيقت مي خواستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:56  توسط H-D  | 

داشتم فراموشت مي كردم اما باز دوباره ديمت تو غم ها غوطه ور شدم  چرا؟

داشتم فراموشت مي كردم اما تا صدات رسيد به گوش من شكستم بي صدا چرا ؟

داشتي مي رفتي از خيال من خزون مي بود بهار من ديدم تو رو خزونم جون گرفت

تو قلب سرد و ساكتم دوباره با نگاه گرم و بي ريا و عاشقت زبون گرفت

چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي گل بهار و زخم دل دوباره تازه شد

شوق نگاه خستم و دوباره دوختي آخر ستاره حسرتم بي اندازه شد

يا راحتم كن و واسه هميشه اين دل و بكن ز ريشه ازخيال سرد من برو

يا باغبون شو و بهارو باز نشون بده گلا رو تو وجود خسته ام برو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:55  توسط H-D  | 

 غمي دارم به وسعت تنهاييم و تنهايي دارم به وسعت دنيا... شايد تنهاييم لايق حضور بي آلايش تو نبود... وقتي خدا به زيارت پاکي دلت مي آيد سلام اشکهاي مرا به چشمهايش برسان آلودگيم بيش از آن بود که سردي ضريح دلت را لابلاي انگشتان خستهء قلبم حس کنم... ولي به قول شعر صدايت نديدم جايي روي ديوارهاي حرمت نوشته باشد که گناهکار نيايد... من عاشق مي مانم و تو...

 ولي از ياد نبر هميشه دلواپسيت سهم چشمانيست که بي صبرانه سکوتت را اشک مي ريزند... و اگر توانستي مرا ببخش به خاطر آنچه که نمي دانم... واگر بخشيدي برگرد که تا من راهي نيست... هر جاي قصه که باشي که حتي سايه ات به اين پيوند نزديک غبطه مي خورد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:53  توسط H-D  | 

 اي صدايت بهترين آواز من

 چشمهايت فرصت پرواز من

 اي دو چشمت آبي زيباي عشق

 با تو معنا ميشود سوداي عشق

 اي غزل با نام تو زيبا شده

 هستيم از هست تو معنا شده

 با نگاهي هستيم را داده ام

 در قمار عشق تو دلداده ام

 لحظه اي با من بمان تا جان دهم

 اين دل شوريده را سامان دهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:51  توسط H-D  | 

 آي غريبه.آي غريبه .حتي باورم نمي شه كه منو تنها گذاشتي رفتي از پيشم هميشهِ رفتي و نديدي خيسن چشماي غرق تما شات اين چشاي سرخ عاشق كه بودن مهمون چشمات اون عهدي كه بسته بوديم شكستنش كار تو شد تو رفتي و اما بدون دلم گر فتار تو شد مگه ميشه . مگه ميشه .اسمت ديگه نيارم من كه جز اسم قشنگت رو لبم حرفي ندارم چرا پات پس كشيدي رفتي ازم بريدي برق عشق خواستنت رو تو چشام مگه نديدي به من نگو از حروف نام تو ساده بگذرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:50  توسط H-D  | 

ساختم بتي ديشب ز تو با مرمر رؤياي خود

جان دادمت با يك جهان نازك خيالي هاي خود

لبخند شيريني هم اي جان بر زير لب هايت نشاندم

اول دلم را هديه كردم وانگه به پاي تو فتادم

غير از تو ديگر در جهان ياري ندارم

دور از تو جز پيمانه غمخواري ندارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:49  توسط H-D  | 

 زندگي برگ بودن در مسير باد نيست،امتحان ريشه است،ريشه اي هرگز اسير باد نيست!زندگي پيچکيست که انتهايش مي رسد پيش خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:46  توسط H-D  | 

دوست دارم

من طراوت بهار را

و صدای قطره باران

و تمام نور خورشید

با یه لبخند

به تو تقدیم کنم

گریه ابر بهاری

ناله باد فراری

شوق پرواز آن پرنده با بی قراری

با یه لبخند

به تو تقدیم کنم

من همه عشق و وفا را

من همه شوق و صفا را

و شکوه عشق و احساس

با یه لبخند

به تو تقدیم کنم

و غروب دشتها را

و طلوع کوه ها را

و طراوت یه جنگل

با یه لبخند

به تو تقدیم کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:44  توسط H-D  | 

 اگه مي تونستم بگم چقدر دوستش دارم اگه مي تونستم بگم چقدر دلم براش تنگ شده اگه مي تونستم بگم چقدر دلم مي خواد پيشم باشه اگه مي تونستم بگم چقدر دارم کم ميارم پيشش حتما بهش مي گفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:42  توسط H-D  | 

اگه خواستي يه روزي ناراحتم كني بهم لبخند نزن اگه يه روزي خواستي گريه مو در بياري بهم نگاه نكن ولي اگه يه روزي خواستي مرگمو ببيني بگو ديگه دوست ندارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:40  توسط H-D  | 

اگر ماه بودم ، به هرجا كه بودم * سراغ ترا از خدا ميگرفتم * اگر سنگ بودم، به هرجا كه بودم * سر رهگذار تو جا مي گرفتم * اگر ماه بودي، به صد نازشايد * شبي بر لب بام من مينشستي * وگر سنگ بودي، به هرجا كه بودم * مرا ميشكستي، مرا ميشكستي

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:38  توسط H-D  | 

اي كاش * قطره‌اي اشك بودم تا * در ميان چشمانت به دنيا مي‌آمدم * و در گونه‌هايت مي‌زيستم * و بر لبانت مي‌مردم * مي‌گريم * تا تو را در ميان قطرات اشك ببينم * بعد آنرا پاك مي‌كنم * تا ديگران تو را نبينند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:35  توسط H-D  | 

 امشب از دلم برايت مينويسم شايد وقتي بغض گره خورده مرا ببيني بتواني يک ستاره روي اسمان نقاشي ام بگذاري کاش بتواني مرا از روي پله هاي متروک تنهايي پايين بياوري ان وقت نامه هاي باراني ام روبروي چشمهاي تو افتابي ميشوند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:13  توسط H-D  | 

هنوزم در پي اونم كه ميشه عاشقش باشم

 مثل درياي من باشه منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم كه عمري مرهمم باشه

شريك خنده و شادي رفيق ماتمم باشه

هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه

نگاه هاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم

با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم

بگه جونم نكن گريه منم اينجام بذار دستاتو تو دستام

تو احساس من و ميخواي منم اي واي تو رو مي خوام

خدايا عشق من پاكه درسته عشقي از خاكه

منم اون عاشق خاكي كه از عشق تو دل چاكه

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم

با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم

بگه جونم نكن گريه منم اينجام بذاردستاتو تو دستام

تو احساس من و ميخواي منم اي واي تو رو مي خوام 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:12  توسط H-D  | 

غم احساسات راتلطيف ميكند؛ وشادي دلهاي مجروح راالتيام ميبخشد.اگر بنياد غم وحرمان برميافتاد؛ روح آدمي شبيه لوحي سپيد ميشد كه برآن چيزي جز نشانه هاي خودپرستي وآزمندي ثبت نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:9  توسط H-D  | 

از آن زمان كه آرزوچو نقشي از سراب شد

تمام جستجوي دل سؤال بي جواب شد

نرفته كام تشنه اي به جستجوي چشمه ها

خطوط نقش زندگي چو نقش هاي بر آب شد

چه سينه سوز آه ها كه خفته بر لبان ما

هزار گفتني به لب اسير پيچ و تاب شد

نه شور عارفانه اي نه شوق شاعرانه اي 

قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد

نه فرصت شكايتي نه قصه و روايتي 

تمام جلوه هاي جان چو آرزو بر آب شد

نگاه منتظر به در نشست و عمرشده به سر 

نيامده به خود دگر كه دوره شباب شد

اي ديدن تو دين من اي روي تو ايمان من

اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من

چون مي روي بي من نرواي جان جان بي تن نرو

اي يار من اي يار من اي دلبر و دلدار من

اي محرم و غمخوار من اي دين و اي ايمان من

خوش مي روي در جان من اي درد و اي درمان من
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:6  توسط H-D  | 

من از این دنیا که پر از نیرنگی است که پر از خاطر بد که پر از حس دروغ

من تنفر دارم

و از این لبخندی

که به زور است به روی لبهام

من تنفر دارم

من میان رنگها

من از آن رنگ تنفر دارم

که کشیده است خدا

روی سقف دنیا

و از آن رنگ

که دریا به خودش می گیرد

چون که یک روز یکی

با دو چشم آبی

قلب من را بشکست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 17:57  توسط H-D  | 

اميدوارم که از اين وب لاگ خوشتون بياد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 17:35  توسط H-D  | 

 
 

< deeedooo>